...Panda is typing

دنیآ همه سر به سر خیآل است خیآل...

چند شخصیتیِ فلک زده

/ بازدید : ۵۶

پیشاپیش عذر می خوام که وقتتونو با چرندیاتم گرفتم! 

ببخشید! 

عموم آدما میدونن چجورین! 

یعنی شخصیتشون چجوریه؟ آرومن؟ شیطونن؟ عصبین؟ 

ولی خب من از این قاعده مستثنام مثِ اینکه و خوش به حالِ بقیه که با این بحرانِ شخصیتی مواجه نیستن! 

 تکلیفم با خودم مشخص نیس! نمی دونم من همون دخترِ بی خیال و تنبل و مسخرهٔ تو کلاس زبان و جمع دوستامم که حتی معلمایِ ترمایِ قبل هم تو همون برگهٔ مسخره واسم نوشتن درسخونِ

ولی

شلوغ بازی زیاد داره! 

کاملاً بهشون حق میدم یکی سرِ کلاسِ شما با رادیو فوتبالو دنبال کنه بعد که تیمِ موردِ علاقش گل زد کف بزنه بقیه بچه هام به تبعیت از اون دست و جیغ بکشن بعد  برگردن سمتِ تنها استقلالیِ کلاسو واسش خطو نشون بکشن یا سرِ کلاستون هی هنک هنک کنه بعد بچه ها بپاچن زمین یا خیلی چیزایِ دیگه شما نمیگین شلوغه؟ 

البته این شخصیت دو سه ساله که تو وجودم شکل گرفته وگرنه من تا همین چند سال پیش از نگاهِ همهٔ معلمایِ کلاس زبان یه دختر خانومو خیلی خیلی خیلی درسخون تر بوم که حتی موقعهٔ صحبت کردن از خجالت صدام میلرزید و لکنت می گرفتم  و بعدش از ترسِ اینکه بیشتر گند نزنم رسماً لال مونی می گرفتم! 

البته این شخصیت اسفبار هنوز هم هست. هنوز هم عینِ کنه بهم چسبیده فقط بروز دادن تو کلاس زبانو از لیستِ برنامه هاش خط زده الحمد الله ولی بهساله تمرکزِ کاملشو گذاشته تو مدرسه و این اواخر باشگاه! 

راستش یکی از عوارضِ این شخصیتِ نکبت گرفته ضعف تو برقرایِ ارتباط تو محیطایِ جدیدِ که باعث میشه همه به چشمِ یه بُز که بلد نیس حرف بزنه نگات کنن. 

البته این مشکل تو مدرسه به میمنت حضور چندین و چند سالهٔ زهرا حل شده! 

راستش من از مدرسهٔ جدیدم میترسیدم با اینکه بچه هایِ تجربی همشون به جز سه نفر بچه هایِ خودمونن ولی من روابط آنچنانی باهاشون نداشتم به جز چند نفرشون که قبلاً با هم همکلاسی بودیم. 

بیشترِ ترسم هم از نبودِ زهرا به خاطرِ این ضعفِ اسفبارم بود که تو مدرسه تنها بمونم و بپوکم از نبودش! زهرا درواقع حکمِ مامانمو تو مدرسه بر عهده داره.  

شخصیتِ بعدی یه شخصیتِ مزخرفِ_شاید به اندازهٔ قبلی_ که فقط چند نفر باهاش آشنایی دارن ینی مامانم، بابام،اندکی زینب و البته از همه مهم تر الهه! 

این شخصیت رابطهٔ مستقیم داره با هاپویِ درونم! خیلی مستقیم! ینی کافیهٔ هاپو جون یه ندا بده تا من همه رو موردِ عنایتِ خشم خودم قرار بدم و کسی که بیشتر از این مورد بهره مند میشه الهه س! 

شاید این اعصبانیتای من دلایلِ خیلی مسخره ای داشته باشه! 

به طور مثال عرض میکنم امروز الهه از صب رو مغزم بود که آهنگایِ غزل شاکریو برام بریز و من صدبار گفته بودم که تو رادیو جوانه نمی تونم برات بریزم و اون باور نمی کرد! گفت ببینم،کفری شدم گفتم بیا ببین و بعد از اینکه ظاهراً قانع شد گفت بزن تو آهنگات ببینم و من سرش داد کشیدم و گفتم گمشو بیرون! 

شاید جمله جملهٔ خاصی نبود ولی لحنش اعصابمو داغون کرد! یه جور احساسِ عقلِ کل بودنی توش موج میزد که حالمو بهم زد! 

آره خب الان ممکنه بگین دختره وحشیه بابا و از این صوبتا آره خب خودمم قبول دارم حقیقته بالاخره




نویسنده : زِدْ عِِـچْ آرْ … ۷ نظر ۰ لایک:) |

عاجزانه از والدین تقاضا می کنم،فرزندانِ وحشی و گشنهٔ خود را تنها در خانه رها نکنید!

/ بازدید : ۶۵

مای پَرِنتز رفتن خونه فامیلمون که میخواد بره مکه. 

و این در شرایطی‌ِ که ما از صُب چیزی جز یه بستنی عروسکی نخوردیم. 

خاب میدونید چیه ما از پریروز طبقِ معمول همیشه خونه بابا بزرگمینا چتر بودیم امروز صب برگشتیم، بعد بابا بزرگم کَلپچ خریده بود بعد من از کَلپچ بدم میاد، پنیر خامه ای اَم دیروز تموم شده بود منم چیزِ دیگه ای جز اون نمی تونم واس صبونه بخورم بنابراین، بستنی خوردم~.~ 

بعدم که اومدیم خونه مانانمینا رفتن اونجا. 

بابام رفتنی گف یه چیزی درست کنید بخورید برگشتنی واستون شام میخرم. 

حالا سوال پیش میاد چیز چیست؟ 

راستیتش چیز چیزی نیس جز تخم مرغ آب پز! 

توجه داشته باشید که همین هم خیلی کارِ دشوار و دیفیکالتیه! 

اصن روشن کردن گاز خودش طاقت فرساس! 

خاب بگذریم

 من شبِ قبل از رفتن_یادِ مرگ افتادم فور عِ مینِت_فیلمِ اُوه رو دانلود کرده بودم هیچی دیگه با این الههٔ گشنه نشستیم اونو دیدیم،

بعد این گشنه خانوم فیلم تموم نشده برگشت گف گشنمه! 

منم رفتم زحمت کشیدم تخمِ مرغ درس کردم. 

تخم مرغو خورده بازم میگه گشنمه! 

برگشتم گفتم برو هر چی دوس داری بخور نان آف مای بیزینس! 

بعد گف میرم کیکُ شیر میگیرم…گفتم واسه منم شیر کاکائو و کیک بگیر… بعد گفت من می ترسم نمیرم… گفتم به درک…گفت باشه پس تو از پنجره منو نگا کن…گفتم به من ربطی نداره! 

حالا رفته گرفته شیرکاکائو نگرفته نکبت 

بزنم بکشمش🔫🔪💣


نویسنده : زِدْ عِِـچْ آرْ … ۹ نظر ۱ لایک:) |

Üstüne düşüyorum kendini çekiyor Umursamıyorum olay çıkıyor

/ بازدید : ۶۵

۳۸ ساعت از اون لحظه گذشته و من هنوز نتونستم اون واقعهٔ تلخُ فراموش کنم. به طوری که هنوز هم با فکر کردن بهش اون غدهٔ گرمِ چرکین(حلال کن آندرومدا) راهِ گلومو میبینده. چرا اخه؟واقعاً چرا؟ چرا باید درویشان پور اول میشد‌؟ چرا مجید اول نشد؟ نِ یکی به من بگه چرا؟(خیلی دلم میخواد رو علامت سؤال دوره تناوب بزارم ولی نمیشه=|) 

خاب از هرچه بگذریم سخنِِ دوست خوش تر است خاب

من از همین تریبون خدمتِ مدیر مدرسهٔ سابقم اعلام می دارم که چرا پیگیری نمی کنی ببینی لیستِ ذخیره ها کی اعلام میشه؟ نِ چرا؟ خجالت نمیکشی؟ فقط بلدی عکسِ اون پسره خیکیِ زشتتو با اون شلوارَ صورتیش بزاری پروفایل؟ خجالت نمیکشه تو تولدش بادکنکِ صورتی میچسبونید به دیوار؟ از سنش خجالت نمی کشه؟ به وا… باس خجالت بکشه! همسناش که هیچ از اون کوچیک تراشم خجالت میکشن دیگه پسرت با اون هیکلش باید بره ‌بمیره! اصن چرا این پسرت هر روز تو مدرسهٔ ما پلاس بود؟ اصن چرا تو جشنمونم اومد دَف زد‌ ها؟ خوشم اومد هیچکسم واسش دس نزد‌… ژیگرم حال اومد! 

داداشِ من اون لیستو بپرس کِی میاد! 

ببینم سالِ بعد و بعد و بعد باید خودم تنهایی شیرکاکائو و کیک شکلاتی سَق بزنم و آویزونِ این و اون شَم یا زهرائَم هس که بدم شیرکاکائو و کیک شکلاتی مو بخره بعد بگم برو یه پاستیل بخر بعدشم یه بستنی شیری شکلاتی بعد بگه میترکی هَنک دیگه بهت نگاهم نمیندازه بعد بگم هنک نباشه گرین بِرد هس اونم نباشه پسرِ مامانش هس و با سر به شلوار صورتی اشاره کنم که داره میره سمتِ دفترِ مامانش؟ ببینم باید فرنوشُُ با اون وسواسِ مزخرفش که رو زمین نمیشینه تحمل کنم یا دوباره با زهرا به دورانِ اوجِمون برمیگردیم؟

به همون یاروهه زنگ بزن خاب! 

آورین بیبی برو زنگ بزن عمو ببینه

عنوان لیریکِ یه اهنگِ ترکیه ایِ حال ندارم بزارمش -_-


نویسنده : زِدْ عِِـچْ آرْ … ۳ نظر ۱ لایک:) |

یه وَخ زِش نباشه من تازه فَمیدم سرویس تختِ اَمین باب اِفسنجیِ

/ بازدید : ۶۰

جاست دیس اند ناثینگ اِلس


نویسنده : زِدْ عِِـچْ آرْ … ۸ نظر ۲ لایک:) |

جانِ جانِ جان، از همه جهان می کشد دلم پر به سویِ تو

/ بازدید : ۵۳
با پوکیده ترین حالتِ خودم چه کنم‌! 
برایِ بار هزارم از خودم می پرسم ینی این یک ماهو نصفی که گذشت همون تابستونی بود که به خاطرش همه رو آسفالت کردی انقد که گفتی تابستون که برسه خیلیا رو زخمی می کنم؟ 
مامانم داشت امروز به بابام میگف، شنبه بریم لباس مدرسهٔ الهه رو بگیریم. 
این ینی مدرسه نزدیکِ! 
سه سالِ سرنوشت ساز نزدیکِ! 
قلمچی که میخواستم مهر ثبت نام کنمم نزدیکِ! 
اَه اصلاً بی خیالِ مدرسه ولش کن‌. 
از فردا تصمیمِ جدی گرفتم ساعتِ گوشی دست گرفتنمو کنترل کنم.خودمم به این نتیجه رسیدم که دیگه شورشو درآوردم.کم کم دارم به مامانم حق میدم. 
از صب گوشی دستمِ. 
خواستم کتاب بخونم سرجمع ۵ صفحه هم نشد. حالم داره از اینجوری زندگی کردنم بهم میخوره دیگه. 
به مبینا دیشب گفتم حاجیان زنگ زد زنگ بزن، گف اس ام اس میدم. نه زنگ زده نه اس ام اس داده. اینجا دوتا نتیجه میشه گرفت یا حاجیان زنگ نزده یا زنگ زده مبینا یادش رفته اس ام اس بده! 
هندزفریم پوکید -_-
اگه قبلاً یه گوشش صدا نمیداد الان جفتش صدا نمیده! بدونِ هندزفریم احساس خلأ می کنم. انگار هیچی ندارم! 
در اثرِ این حادثه برایِ جلوگیری از هرگونه اتفاقِ ناخوشایند به آهنگ سنتی روی آوردیم. 
عاغا مامانم چرا انقد از غزل شاکری بدش میاد ‌‌عاخه‌؟ 
نمیذاره گوش بدم میگه صداش شبیه گربس‌‌! از صب هر موقع گذاشتم گفته یا قطعش میکنی یا گوشیتو میگیرم! 
عاخه مادرِ من چرا؟ عایا چُنین گفتاری با هنرمندِ مملکت سهیح عَست؟ 
بعدِ عمری پسر عموم دعوتمون کرده خونشون! 
وا حیرتا! 
آخرین باری که رفتم خونشون هفتم بودم، زینب ابتدایی بود هنوز، نیایش و الهه مدرسه نمی رفتن‌، امین هنوز به دنیا نیومده بود، کیانم هنوز موهاش فر بود. 
فک کنم رسیدیم
خدافزی نمی کنم خدافزی نکنیدఠ_ఠ


نویسنده : زِدْ عِِـچْ آرْ … ۵ نظر ۰ لایک:) |

نگم دق می کنم

/ بازدید : ۸۲
این پست هیچ ارزشی ندارد و برگرفته از افکارِ احمقانه و حسودانهٔ یک دخترکِِ تازه به شانزده سالگی رسیده، است

بابابزرگم یه دوستِ خیلی صمیمی داشت که چند سالِ پیش تو راهِ مشهد تو تصادف فوت شد.البته یه نسبتِ فامیلی اَم داشتن که الان یادم نمیاد چی بود.
همونطور که مطلعید یا شایدم مطلع نیستید،هفتۀ پیش پنجشنبه پرسپولیس تبریز بازی داشت. بعد بازی اَم مستقیم رفتن فرودگاه تا برگردن تهران.
الان شاید بگین خب ربطه این دوتا چیه الان؟
ولی اندکی صبر ربطش نزدیک است!



همون دوست بابابزرگم که بالا گفتم،دوتا نوه داره (البته چندتا نوۀ دیگه ام داره ) که اینا هفتۀ پیش به اتفاقِ خانواده تبریز بودن و بلیتِ برگشتشون واسه پنجشنبه شب بوده!
آفرین ینی کی ؟ینی همزمان با پرواز بازیکنایِ پرسپولیس!
خب تا اینجاش ممکنه طبیعی باشه، ممکنه واسه هرکسی پیش بیاد خاب!
ولی
ولی
ولی
صندلی این دوتا دختر درست میفته کنارِ کی؟
مهدی طارمی!
بله در این حد خوش شانس...نه ببقچید در این حد خر شانس!

جمعه صب هرچقدر بابام واسه صبونه صدام کرد بیدار نشدم.
همه چیز خیلی طبیعی بود تا اینکه مامانم اینستاگرامشو باز کرد.
مامانِ اون دو خوش/خر  شانس عکسایی که دیشب با کلِ تیم گرفته بودنو گذاشته بود اینستا.
مامانم صدام کرد،گفتم مامان به ناموس صبونه نمی خورم تعهد کتبی اَم میدم که بعدش ناهار نخوام!
گف بیا باران اینا رو ببین با شجاع عکس انداختن.
تا این جمله تو ذهنم پردازش شد نفهمیدم با چه سرعتی رفتم پیشِ مامانم!
کاش فقظ شجاع بود میشد اونو یه کاری کرد ولی فقط شجاع نبود که با کلِ تیم عکس انداخته بودن لحنتیا!
شاید از نظرتون احمقانه به نظر برسه ولی از حسادت در حالِ ترکیدن بودم.
کم کم داشتم از فکر اونا بیرون میومدم و در حالِ ذوق کردن واسه کیکِ تولدِ باب اسفنجی شکلِ ناناسم بودم که اینستامو رفرش کردم… مسلمان استوری گذاشته بود… استوریشو باز کردم… یه سلفی تو فرودگاه بود.
مسلمان 
مهدی 
شجاع
بیرانوند
و
و
و
بهار و باران
ماجرا همینجا تموم نمیشه که! 
اینا شنبه میرن سرِ تمرینِ پرسپولیس… اونجا کلی تحویلشون میگیرن… میرن تو رختکن… بهشون لباس میدن… به بهار شماره ۹ و به باران ۷… موقعهٔ تمرین میرن رو نیمکت میشینن. 
نمی دونم شنیدین یا نشنیدین. 
هفتهٔ پیش میگفتن طارمی و محمود خوردبین سرِ دوتا بچه که طارمی با خودش میاره کنارِ زمین، بحثشون میشه. 
حالا سوال پیش میاد اون دوتا بچه کین؟ 
اونا کسی نیستن جز بهاروباران! 





نویسنده : زِدْ عِِـچْ آرْ … ۵ نظر ۰ لایک:) |

در ۲۴ ساعتِ گذشته چه بر ما گذشت

/ بازدید : ۶۵

دیشب تا ساعتِ ۴ در حالِ خواندنِ پستچی از چیستا یثربی جان بودیم. 

خیلی وقت بود قصدِ خواندنش را داشتیم ولی حالش را نداشتیم به جانِ عمهٔ نداشتهٔ مان قسم! 

قطعاً و یقیناً و ناموساً و همانطور که از اینجانب انتظار میرفت عاجِقِ حاج علی شدیم. اصلاً مگر میشد که عاجِقش نشد؟ به ناموس که نمی شد! 

اصلا من دیگر چیزی نمی گویم فقط شما عکسِ پایین را مشاهده بِنمایین⇣


خاب دیگر  صحبت از حاج علی بس است به مسائلِ دیگر بپردازیم‌. 

همانطور که در بالا اشاره نمودیم ما چارِ صب دعوتِ خواب را لبیک گفتیم و قطعاً و یقیناً و ناموساً و همانطور که از اینجانب انتظار می رفت بایستی یک بیدار میشدم اما مگر اینها می گذارند؟ (¬_¬) 

مادر و مادر بزرگم را می گویم! 

صب ساعتِ ده تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشته و خمیازه ای سر دادیم. مادر بزرگ بود میگفت ناهار می آیید خانهٔ ما؟ گفتم نمی دانم و مادر خانه نبود تا پاسخِ این پرسش را همی بدهد. 

دوباره می خوابیم و دوباره تلفن زنگ می خورد ‌‌.مادر بزرگ است و میگوید مادرت نیامد فرزندم؟ می گویم نه. ابتدا به مادر زنگ زده و پس از اینکه مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد را به گوش هایمان سپردیم به خواب می رویم. 

پس از چندی دوباره آن دستگاهِ لحنتیِ ملعونِِ بی شُهور زنگ می خورد. 

اینبار مادر است میگوید چکار داشتی زنگ زدی؟ 

حال نداشتم توضیح دهم گفتم زنگ بزن خونه عزیزینا خدافز! 

خواستم دوباره بخوابم ولی خواب را از چشمهایم ربوده بودند آن مادر و دختر. 

بنابراین قیدِ خوابِ همایونیِ مان را زدیم! 

تازه یادمان آمد امروز افتتاحیهٔ نمایشگاهِ مبیناس! 

از آنجایی که دیشب درست یک ساعت در حالِ اتو کردنِ آن سارفونِ کذایی بودیم و دیگر حال نداشتیم شالِ کذایی را اتو کنیم، شال را هر چه سریعتر تا اهلِ خانه نیامده و لباس هایشان را بر سرِ ما هوار نکرده اتو نمودیم. 

تا ساعتِ ۳ بیکار و بیعار گشتیم تا خانواده تشریف فرما شوند و بعد راهیِ نمایشگاه شدیم. آدرس را به زورِ مپ پیدا کرده و بعد متوجه شدیم که گل نخریده ایم! اُف بر من 

هیچی دیگر با پایِ پیاد در زلِ آفتاب تا گل فروشی رفته و سبدی گل تهیه نمودیم. یعنی اولش من یک شاخه گل برداشتم گفتم همین همِ زیادیِِ وجودِ نکبتیِ مبینا است ولی بعد مادر گفت: زشته، یه چی بهتر بردار برات ارزش قائل شده دعوتت کرده خجالت بکش! به ناچار سبدِ گلی را برداشته و حساب نموده و راهی شدیم‌. 

لامذهب سبد خیلی لاکچری طور بود انشا‌ا… که کوفتش می شود به حولِ قوهٔ الهی الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

خاب بس است به ادامهٔ مطلب می پردازیم. 

 به فرهنگسرا که رسیده نگارخانهٔ پردیسان را یافته و به سمتش حرکت نمودیم. 

با چشم دنبالِ خودِ نقاشش گشته و پیدایش می کنیم. اما مادرِ نامبرده زودتر از خودِ نامبرده متوجه حضورِ همایونیِ ما می شود. پس از سلام و احوالپرسی و از این صوبت ها خودِ بی شُهورش هم میاید. 

او را در آغوش فشرده و می گوییم میس یو شده بودم بیبی! میگوید عاسیسم (عاسیسم: مدتی تیکه کلامِ اینجانب بوده ولی بعدها توسط عده ای کلاش و خلافکار به سرقت می رود) 

و پس از صحبت هایِ اینچنینی به تماشایِ نقاشی هایِ نامبرده برایِ بار ۱۰۰۰۰۰۰۹۰۹۷۳۶۶۳۶۳۶۶۳۶۳۶۳۹۳۶۵۳۵ اُم می پردازیم. 

در همین حین بازدید کنندگان میامدند و با نامبرده صوبت می نمودند. 

همه می پرسیدند واقعاً کلاس نرفتی و او می گفت؛ خییییییییر

آنقدر که گفت خیر من به جایِ او در دهانم اسحاسِ خشکسالی نمودم! 

آسفالت شد بیچاره بابا ولش کنید بدبخت را -_-

بعد از کمی عکسو فلان و بیسار گفت: یه دفتر اون جلوئه برو یه چی توش یادگاری بنویس فقط ناموساً فش نده، بعدشم ننویس بک بده. 

اندکی تعقل کرده و گفتیم: به جز فشو بک بده نمی تونم چیزِ دیگه ای بنویسم! 

گف آدم باش برو یه چی بنویس. 

هیچی دِگَر ماهم سعی کردیم آدم باشیم=|

دفتر را باز کرده دیدیم همه ۷، ۸ خط برایش نوشته اند همه اش هم در توصیفِ نقاشی هایش و از این صوبتا… 

من هم در نهایتِ بی اسحاسی و بی ذوقی نوشتم: 

Wish u the bests

Sincerely

zhrmhf

همین دگر بعد بای بای بوس بوس اودابظ=|

در نهایت تاسف و تاثر باید اعلام کنم که شاید این دیدار آخرین دیدار من با مبینا بود زیرا نامبرده نمونه قبول نشده و شاهد ثبتِ نام کرده. 

خدا کند در ذخیره ها باشد حداقل! 

صد بار به خودِ بزش گفتم درس بخون خره بعد گفت حال ندارم میخونم حالا. 

هر چه میکشد از وجودِ نکبتیِ خودش میکشد اصلا‍ً! 

این هم یک عکس از امروز ⇣

فقط زحمتِ اسکرین شات و برش با من است، عکس را عکاس گرفته-_-

نویسنده : زِدْ عِِـچْ آرْ … ۶ نظر ۲ لایک:) |

فقط چند ساعت تا آغازِ شانزده سالگی

/ بازدید : ۸۴

بچه که بودم تصورم از بزرگ شدن این بود که، مثلاً نشستم جلویِ تلوزیون دارم باب اسفنجی نگاه میکنم  بعد یهو استخونایِ  دستام کشیده میشن، پاهامم همینطور.گردنم دراز میشه، انگشتام خیلی بزرگ میشن و در کل یه جوری تغییر می کنم که دیگه لباسام اندازم نمیشه:(

اما برخلاف تصورم بزرگ شدن اون قدراهم عجیب و شگفت انگیز نبود، بر عکس خیلی هم عادی و تدریجی بود. به طوری که حتی خودمم متوجهش نمی شدم.

اصلاً جوری نبود که حس کنم لا به لایِ تمومِ کارایی که دارم تو طولِ روز انجام میدم، یه فعالیت مهم ترِ دیگه هم در حالِ انجامِ! 

گذشت تا اینکه شد سیزده سالم! 

تو کلاس زبان یه شاگردِ جدید اومده بود، ۱۶ سالش بود. 

اون موقع با خودم فکر می کردم اگه شونزده سالم بشه، ینی خیلی بزرگ شدم! 

می تونم خیلی از کارامو خودم انجام بدم و فلان… 

تقریباً سه سال از افکار اون موقعهٔ من میگذره… 

تویِ این سه سال علاوه بر رشد فیزیکی یا همون تصوراتی که تو بچگی داشتم (البته از نوع خفیف ترش) احساس می کنم از لحاظِ عقلی ام بزرگ شدم. 

نه اینکه الان عقلِ کل باشم یا همچین احساسی داشته باشم نه ولی الان فهمیدم با خودم چند چندم، از خودم چی میخوام، می خوام تو آینده چی باشم یا چه برنامه هایی واسه خودم دارم. 

ولی یه مشکلی هست… 

فردا ۱۶ سالم میشه و من هنوز احساس بزرگ بودن ندارم! 

درست همون احساسی که تو سیزده سالگیم فکر می کردم، وقتی شونزده سالم بشه حسش می کنم! 

ندارمش 

نیست

:(


نویسنده : زِدْ عِِـچْ آرْ … ۱۵ نظر ۳ لایک:) |

کایندنِس موج میزند(Ꙭ)

/ بازدید : ۷۷

+بابا عاقاعَرو نگا واسه دخترش خرس خریده… 

_چیزی نشده که توام امشب اندازهٔ خرس خوردی

+صوبتی ندارم=|

معرفی می کنم: مای نیو بوی فِرِند^•^

نویسنده : زِدْ عِِـچْ آرْ … ۱۲ نظر ۹ لایک:) |
About Me
خزعبلاتِ دخترکی لبالب از پوچی

البته فعلا:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان