...Panda is typing

دنیآ همه سر به سر خیآل است خیآل...

نگم دق می کنم

/ بازدید : ۵۷
این پست هیچ ارزشی ندارد و برگرفته از افکارِ احمقانه و حسودانهٔ یک دخترکِِ تازه به شانزده سالگی رسیده، است

بابابزرگم یه دوستِ خیلی صمیمی داشت که چند سالِ پیش تو راهِ مشهد تو تصادف فوت شد.البته یه نسبتِ فامیلی اَم داشتن که الان یادم نمیاد چی بود.
همونطور که مطلعید یا شایدم مطلع نیستید،هفتۀ پیش پنجشنبه پرسپولیس تبریز بازی داشت. بعد بازی اَم مستقیم رفتن فرودگاه تا برگردن تهران.
الان شاید بگین خب ربطه این دوتا چیه الان؟
ولی اندکی صبر ربطش نزدیک است!



همون دوست بابابزرگم که بالا گفتم،دوتا نوه داره (البته چندتا نوۀ دیگه ام داره ) که اینا هفتۀ پیش به اتفاقِ خانواده تبریز بودن و بلیتِ برگشتشون واسه پنجشنبه شب بوده!
آفرین ینی کی ؟ینی همزمان با پرواز بازیکنایِ پرسپولیس!
خب تا اینجاش ممکنه طبیعی باشه، ممکنه واسه هرکسی پیش بیاد خاب!
ولی
ولی
ولی
صندلی این دوتا دختر درست میفته کنارِ کی؟
مهدی طارمی!
بله در این حد خوش شانس...نه ببقچید در این حد خر شانس!

جمعه صب هرچقدر بابام واسه صبونه صدام کرد بیدار نشدم.
همه چیز خیلی طبیعی بود تا اینکه مامانم اینستاگرامشو باز کرد.
مامانِ اون دو خوش/خر  شانس عکسایی که دیشب با کلِ تیم گرفته بودنو گذاشته بود اینستا.
مامانم صدام کرد،گفتم مامان به ناموس صبونه نمی خورم تعهد کتبی اَم میدم که بعدش ناهار نخوام!
گف بیا باران اینا رو ببین با شجاع عکس انداختن.
تا این جمله تو ذهنم پردازش شد نفهمیدم با چه سرعتی رفتم پیشِ مامانم!
کاش فقظ شجاع بود میشد اونو یه کاری کرد ولی فقط شجاع نبود که با کلِ تیم عکس انداخته بودن لحنتیا!
شاید از نظرتون احمقانه به نظر برسه ولی از حسادت در حالِ ترکیدن بودم.
کم کم داشتم از فکر اونا بیرون میومدم و در حالِ ذوق کردن واسه کیکِ تولدِ باب اسفنجی شکلِ ناناسم بودم که اینستامو رفرش کردم… مسلمان استوری گذاشته بود… استوریشو باز کردم… یه سلفی تو فرودگاه بود.
مسلمان 
مهدی 
شجاع
بیرانوند
و
و
و
بهار و باران
ماجرا همینجا تموم نمیشه که! 
اینا شنبه میرن سرِ تمرینِ پرسپولیس… اونجا کلی تحویلشون میگیرن… میرن تو رختکن… بهشون لباس میدن… به بهار شماره ۹ و به باران ۷… موقعهٔ تمرین میرن رو نیمکت میشینن. 
نمی دونم شنیدین یا نشنیدین. 
هفتهٔ پیش میگفتن طارمی و محمود خوردبین سرِ دوتا بچه که طارمی با خودش میاره کنارِ زمین، بحثشون میشه. 
حالا سوال پیش میاد اون دوتا بچه کین؟ 
اونا کسی نیستن جز بهاروباران! 





نویسنده : زِدْ عِِـچْ آرْ … ۰ لایک:)
.. parinaz
۱۹ مرداد ۱۴:۳۵
اول از همه بگم هیچ ذوقى نکردم که این اتفاق افتاده( قشنگ معلمومه فکر کنم خیلى ذوق کردم )  چون استقلالیم اما واقعا میتونم حسو حالت رو درک کنم اگه با بازیکناى استقلال همیچین اتفاقى برا من میوفتاد میرفتم اون دو تارو خفه میکردم واقعا میکردما 
هعىىىىى
پاسخ :
بالاخره یه نفر پیدا شد ما رو درک کنه
از هفتهٔ پیش دارم عربده میکشم، مامانم میگه مگه چیه اونام یه آدمن مثلِ بقیه
حسان ...
۱۹ مرداد ۱۶:۱۹
آخرش جالب تموم شد
همه چی به هم ربط پیدا کرد.
پاسخ :
گفتم که اندکی صبر ربط نزدیک است:)
مهیار حریری
۱۹ مرداد ۱۷:۳۶
عجب !!
فوتبالی نیستم
فوتبالیستم ببینم همچین ذوق نمیکنم
ولی خوش شانسی این دوتا دختر برام خیلی عجیب بود
آخه دیگه در این حد ؟!! :))
پاسخ :
بله تا این حد! 
[سعی می کند آرامشِ خود را حفظ کند]
آندرومدا :)
۱۹ مرداد ۱۷:۴۲
زخم خوردگیتو گفته بودی برام..
پاسخ :
نگو بیبی نگو
این زهرا دیگه زهرایِ سابق نمیشه
ماریا
۲۰ مرداد ۱۷:۳۸
حالا خیلی هم مهم نبوده ها !!! :/
پاسخ :
واس من مهمِ خاب
-_-
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
خزعبلاتِ دخترکی لبالب از پوچی

البته فعلا:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان