...Panda is typing

دنیآ همه سر به سر خیآل است خیآل...

در ۲۴ ساعتِ گذشته چه بر ما گذشت

/ بازدید : ۵۴

دیشب تا ساعتِ ۴ در حالِ خواندنِ پستچی از چیستا یثربی جان بودیم. 

خیلی وقت بود قصدِ خواندنش را داشتیم ولی حالش را نداشتیم به جانِ عمهٔ نداشتهٔ مان قسم! 

قطعاً و یقیناً و ناموساً و همانطور که از اینجانب انتظار میرفت عاجِقِ حاج علی شدیم. اصلاً مگر میشد که عاجِقش نشد؟ به ناموس که نمی شد! 

اصلا من دیگر چیزی نمی گویم فقط شما عکسِ پایین را مشاهده بِنمایین⇣


خاب دیگر  صحبت از حاج علی بس است به مسائلِ دیگر بپردازیم‌. 

همانطور که در بالا اشاره نمودیم ما چارِ صب دعوتِ خواب را لبیک گفتیم و قطعاً و یقیناً و ناموساً و همانطور که از اینجانب انتظار می رفت بایستی یک بیدار میشدم اما مگر اینها می گذارند؟ (¬_¬) 

مادر و مادر بزرگم را می گویم! 

صب ساعتِ ده تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشته و خمیازه ای سر دادیم. مادر بزرگ بود میگفت ناهار می آیید خانهٔ ما؟ گفتم نمی دانم و مادر خانه نبود تا پاسخِ این پرسش را همی بدهد. 

دوباره می خوابیم و دوباره تلفن زنگ می خورد ‌‌.مادر بزرگ است و میگوید مادرت نیامد فرزندم؟ می گویم نه. ابتدا به مادر زنگ زده و پس از اینکه مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد را به گوش هایمان سپردیم به خواب می رویم. 

پس از چندی دوباره آن دستگاهِ لحنتیِ ملعونِِ بی شُهور زنگ می خورد. 

اینبار مادر است میگوید چکار داشتی زنگ زدی؟ 

حال نداشتم توضیح دهم گفتم زنگ بزن خونه عزیزینا خدافز! 

خواستم دوباره بخوابم ولی خواب را از چشمهایم ربوده بودند آن مادر و دختر. 

بنابراین قیدِ خوابِ همایونیِ مان را زدیم! 

تازه یادمان آمد امروز افتتاحیهٔ نمایشگاهِ مبیناس! 

از آنجایی که دیشب درست یک ساعت در حالِ اتو کردنِ آن سارفونِ کذایی بودیم و دیگر حال نداشتیم شالِ کذایی را اتو کنیم، شال را هر چه سریعتر تا اهلِ خانه نیامده و لباس هایشان را بر سرِ ما هوار نکرده اتو نمودیم. 

تا ساعتِ ۳ بیکار و بیعار گشتیم تا خانواده تشریف فرما شوند و بعد راهیِ نمایشگاه شدیم. آدرس را به زورِ مپ پیدا کرده و بعد متوجه شدیم که گل نخریده ایم! اُف بر من 

هیچی دیگر با پایِ پیاد در زلِ آفتاب تا گل فروشی رفته و سبدی گل تهیه نمودیم. یعنی اولش من یک شاخه گل برداشتم گفتم همین همِ زیادیِِ وجودِ نکبتیِ مبینا است ولی بعد مادر گفت: زشته، یه چی بهتر بردار برات ارزش قائل شده دعوتت کرده خجالت بکش! به ناچار سبدِ گلی را برداشته و حساب نموده و راهی شدیم‌. 

لامذهب سبد خیلی لاکچری طور بود انشا‌ا… که کوفتش می شود به حولِ قوهٔ الهی الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

خاب بس است به ادامهٔ مطلب می پردازیم. 

 به فرهنگسرا که رسیده نگارخانهٔ پردیسان را یافته و به سمتش حرکت نمودیم. 

با چشم دنبالِ خودِ نقاشش گشته و پیدایش می کنیم. اما مادرِ نامبرده زودتر از خودِ نامبرده متوجه حضورِ همایونیِ ما می شود. پس از سلام و احوالپرسی و از این صوبت ها خودِ بی شُهورش هم میاید. 

او را در آغوش فشرده و می گوییم میس یو شده بودم بیبی! میگوید عاسیسم (عاسیسم: مدتی تیکه کلامِ اینجانب بوده ولی بعدها توسط عده ای کلاش و خلافکار به سرقت می رود) 

و پس از صحبت هایِ اینچنینی به تماشایِ نقاشی هایِ نامبرده برایِ بار ۱۰۰۰۰۰۰۹۰۹۷۳۶۶۳۶۳۶۶۳۶۳۶۳۹۳۶۵۳۵ اُم می پردازیم. 

در همین حین بازدید کنندگان میامدند و با نامبرده صوبت می نمودند. 

همه می پرسیدند واقعاً کلاس نرفتی و او می گفت؛ خییییییییر

آنقدر که گفت خیر من به جایِ او در دهانم اسحاسِ خشکسالی نمودم! 

آسفالت شد بیچاره بابا ولش کنید بدبخت را -_-

بعد از کمی عکسو فلان و بیسار گفت: یه دفتر اون جلوئه برو یه چی توش یادگاری بنویس فقط ناموساً فش نده، بعدشم ننویس بک بده. 

اندکی تعقل کرده و گفتیم: به جز فشو بک بده نمی تونم چیزِ دیگه ای بنویسم! 

گف آدم باش برو یه چی بنویس. 

هیچی دِگَر ماهم سعی کردیم آدم باشیم=|

دفتر را باز کرده دیدیم همه ۷، ۸ خط برایش نوشته اند همه اش هم در توصیفِ نقاشی هایش و از این صوبتا… 

من هم در نهایتِ بی اسحاسی و بی ذوقی نوشتم: 

Wish u the bests

Sincerely

zhrmhf

همین دگر بعد بای بای بوس بوس اودابظ=|

در نهایت تاسف و تاثر باید اعلام کنم که شاید این دیدار آخرین دیدار من با مبینا بود زیرا نامبرده نمونه قبول نشده و شاهد ثبتِ نام کرده. 

خدا کند در ذخیره ها باشد حداقل! 

صد بار به خودِ بزش گفتم درس بخون خره بعد گفت حال ندارم میخونم حالا. 

هر چه میکشد از وجودِ نکبتیِ خودش میکشد اصلا‍ً! 

این هم یک عکس از امروز ⇣

فقط زحمتِ اسکرین شات و برش با من است، عکس را عکاس گرفته-_-

نویسنده : زِدْ عِِـچْ آرْ … ۲ لایک:)
علیـ ــر ضــا
۱۸ مرداد ۰۷:۰۸
😂😂😂 
عجب آدمی ! 
پاسخ :
:)
nily ..
۱۸ مرداد ۱۴:۵۶

"هر چه میکشد از وجودِ نکبتیِ خودش میکشد اصلا‍ً! "

لهم کرد این جمله! :|

+منم این روزا خوابمو به سخره گرفتن! :(
پاسخ :
یقیناً این جمله بایستی استاتوس شود😂



نگو نیلی دیشب فقط چار ساعت خوابیدم-_-
پشمآلِ پشمآلو
۱۸ مرداد ۲۲:۳۱
واقعا کلاس نرفته؟:0:دی 
پاسخ :
نوچ:)
ماریا
۱۹ مرداد ۱۲:۴۰
منم پستچی را خواندم ، با روح آدم بازی میکرد :)))
اون قضیه تلفن فکر کنم تقریبا برای خیلی ها اتفاق افتاده !
پاسخ :
با روح و روانِ آدم بازی می کنه
کلاً خیلی قضیهٔ کثیفیِ
-_-
اسمان ***
۱۹ مرداد ۱۳:۱۲
ایناهمش دسیسه های دشمن نمیزارن صبحا ما بخوابیم ...اغا امروز از 8 صبح تلفن خونه ما یه ریز زنگ خورد نذاشتن دوساعت سرمونو بزاریم رواین بالشت ..اهه

پاسخ :
مرگ بر آمریکا 
مرگ بر اسرائیل
‌D: 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
خزعبلاتِ دخترکی لبالب از پوچی

البته فعلا:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان