...Panda is typing

دنیآ همه سر به سر خیآل است خیآل...

شُکر

/ بازدید : ۴۸
اگه اشتباه نکنم بهمن ماه بود...
جلسهٔ مدرسهٔ دخترِ راننده سرویسمون بود برایِ همین یکم دیر تر از همیشه اومد دنبالمون.مدیر مدرسه دخترش گفته بود دانش آموزایِ دهمی که از مدرسۀ نمونه اومدن_که اکثراً از مدرسۀ ما بودن_خیلی ضعیفن و شروع کرد به بد گفتن از اونا و تخریب مدرسه هایِ نمونه.
محدثه هم شروع کرد به دفاع از مدرسه های نمونه و اینکه مدرسه های نمونه سطحشون بالا تر از مدرسه هایِ عادیه و اینجور چیزا و من طبقِ معمول تو سکوت به حرفاشون گوش کردم. 
حرفایِ محدثه به نظرِ من درست بود نه به خاطرِ اینکه خودم تو مدرسه نمونه درس میخوندم  دلیلِ من چیزِ دیگه ای بود.
تو اون سه سالی که من تو اون مدرسه بودم سالی 2 یا 3  بار از ما آزمون جامع میگرفتن که این آزمونا با مدارس دیگه مشترک بود،وقتی نتایج آزمونا میومد در سطح منطقه رتبه های یک تا ده عموماً از مدرسۀ ما بودن از رتبۀ ده به بعد هم، مثلاً بین سه تا دانش آموز نمونه میشد یه دانش آموز مدرسه عادی پیدا کرد.علاوه بر این مورد دانش آموزایِ نمونه تو آزمونایِ تشریحی یا تستیِ دیگه ام موفق تر از بقیه ظاهر شده بودن.

من جلویِ در خونمون پیاده شدم،این در حالی بود که بحثِ محدثه و راننده همچنان ادامه داشت.
بعد از خوردنِ ناهار خواستم یکم بخوابم اما تلاشم برایِ خوابیدن بی فایده بود ذهنم کاملاً درگیرِ این موضوع شده بود که اگه من امسال نمونه قبول نشم چیکار کنم ... اگه برم مدرسهٔ دولتی ممکنه سالِ بعد در موردِ منم این جوری صحبت کنن و این جور حرفا.
آخر سر انقد فکر کردم که سردرد گرفتم در نهایت وقتی خواستم یه قرص بردارم بخورم تا بتونم درس بخونم مامانم نذاشتُ گفت بیا بشین چای بخور سردردت خوب میشه .
اون روز بابام زود اومده بود خونه ...بابام با دیدنِ قیافم گفت چته؟چرا قیافت اینجوریه؟
طبق معمولِ مواقعی که می خواستم از جواب دادن طفره برم گفتم هیچی ...اما چند لحظه بعد شروع کردم به گریه کردن و گفتن ترسهام از قبول نشدن تو دبیرستان نمونه.
از این جریان و چجوری آروم شدن من توسط مامانم و حرفایِ بابام میگذرم و میرسم به پریروز!
از دیروزش تو سایت اعلام کرده بودن که جوابا فردا (یعنی پریروز) میاد ... از ساعت دوازدهو نیم در حال چک کردن سایت بودم تا اینکه ساعت سه و نیم جوابا اعلام شد .از استرس دستام میلرزید!
نمی دونم سایت با من مشکل داشت یا چی که هرچقدر مشخصاتمو وارد می کردم می گفت دانش آموزی با مشخصات وارد شده یافت نمی شود...آخر سر مشخصاتمو فرستادم کوثر که اون ببینه قبول شدم یانه. 
تو این فاصله مبینا پیام داده بود که قبول نشدم.
نمی دونم گریۀ اون لحظۀ من به خاطر قبول نشدن مبین بود یا از استرس!
همون لحظه کوثر پیام داد،عکس کارنامرو فرستاده بودو یه پیام که نوشته بود تبریییییک!
 برایِ اولین بار اشکِ شوقو تجربه کردم .به جرئت، اون لحظه یکی از بهترین لحظات زندگیم بود:)
فقط میتونم بگم اون لحظه و قبولی تو مدرسه نمونه رو مدیونِ خدام! 
شُکر



نویسنده : زِدْ عِِـچْ آرْ … ۶ لایک:)
.. parinaz
۳۱ تیر ۰۰:۴۷
خدا رو شکر که به چیزى که میخواستى رسیدى :)
خدا همیشه مهربون و خوبه و اینو بدون اگه همه هم باهات دشمنى کنن و بدت رو بخوان اون همیشه بهترینا رو برات ردیف میکنه و همیشه بهترینا اون چیزى نیست که ما میخوایم 
پاسخ :
ممنون گُلک:)
khanom ix
۳۱ تیر ۰۱:۰۸
آخی تبریککک^__^
پاسخ :
مرسی عزیزم✿
nily ..
۳۱ تیر ۰۱:۳۷
تبریکات! :)))
پاسخ :
ممنون و از این صوبتات‌‌8)
پسرک فضایی
۳۱ تیر ۰۲:۴۷
وبلاگ نویسی رو تازه شروع کردین که:)
ورودتونو خوشامد میگم البته اگه قبلا وب نداشتید اومدید دوباره زدید :|
پاسخ :
بله ㄟ(ツ)ㄏ
ممنون :)
توکان سبز
۳۱ تیر ۱۲:۰۹
عزیزمممم تبرییک *_*
همسنیم ظاهرا منم میرم دهم
پاسخ :
مرسی:)
خوشبختم*•*
Aramam .F
۳۱ تیر ۱۲:۲۳
تبریک بابت قبولیتون:)
پاسخ :
ممنون ❀:)
خاکستری روشن
۰۵ مرداد ۰۶:۴۷
بح بح :)))
تبرررریک گلدختر ^__~
پاسخ :
مرسی گُلک^•^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
خزعبلاتِ دخترکی لبالب از پوچی

البته فعلا:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان